دلها به هوای روز نو باز تپيد
نوروز و بهار و بزم ياران خوش باد
در خاك وطن ، نه در ديار تبعيد
نوروز! خوش آمدی صفا آوردی!
غمزخم فراق را دوا آوردی همراه تو باز اشك ما نيز دميد
بويی مگر از ميهن ما آوردی!
بر سفرهی هفت سين نشستن نيكوست
هم سنبل و سيب و دود ِ كُندر خوشبوست
افسوس كه هر سفره كنارش خالی ست
از پاره دلی گمشده يا همدم و دوست
هر چند زمان بزم و نوش آمده است ،
بلبل به خروش و گل به جوش آمده است ،
با چند بهار ، لالهی خفته به خاك ،
نوروز كبود و لاله پوش آمده است!
نوروز رسيد و ما همان در ديروز
در رزم نه بر دشمن شادی پيروز
اين غُصّه مرا كشت كه دور از ميهن
هر سال سر آمد و نيامد نوروز !
نوروز نُماد جاودان نوشدن است
تجديد جوانی جهان كهن است
زينها همه خوبتر كه هر نو شدنش
باز آور ِ نام پاك ايران من است
دلتنگ ز غربتيم و شادان باشيم
از آنكه درست عهد و پيمان باشيم
بادا كه چو نوروز رسد ديگر بار
با سفرهی هفت سين در ايران باشيم
دیروز روز انتخابات بود وهمه میخواستن بروند رای بدهند اما من با دوستان رفتیم تفریح به یکی مناطق خارج از شهر مشهد . شب قبلش همه وسایلو آماده کردیم و صبحش 5 نفری رفتیم جاغرق حدود 1 ساعت کمتر تو راه بودیم تا رسیدیم به اونجا وقتی به منطقه سر سبز جاغرق رسیدیم کوهها سر بلند کرده و درختان تنومند و.... منظره جالبی ساخته بود.ما که تازه یه مقداری داخل جاغرق رفته بودیم همون اول هاش یه کافی شاپ و رستوران و تخت برا نشستن خانواده ها بود با خودمون گفتیم دیگه رسیدیم نگو تازه اول راه بود شروع کردیم به پیاده رفتن و هر کی یک دانه از وسایل دستش بود همون جور شعر زمزمه میکردیمو میرفتیم جاده اونجا هم که خاکی بود و پر از گل لای چنان ماپیچ مارپیچ هم بود که میگفتی جاده شماله.بالاخره رسیدیم به یه جایی که آب روان بود همون جا اتراق کردیم خلاصه تا عصر اونجا بودیم تا اینکه باد اومد و هوا به هم ریخت دیگه مجبور شدیم وسایلو جمع کنیم بگردیم .
در راه برگشت دیدیم مردم ریختن پای صندوقهای رای دارن رای میدن ما هم که خسته بودیم و همین مسیر رو باید برمیگشتیم طی کردیم تو راه برگشت نه که غروب جمعه بود یه دلتنگی عجیبی دل ما رو گرفته بود که همه اون خنده ها و.... همه از یادمون رفت.دیگه با اون همه خستگی رسیدیم به خونمون تازه یادمون افتاد که میخوایم رای بدیم گفتیم کی حال داره و........که دیگه هر جوری بود رای رو دادیم حالا خوب یا بد! روز بعدشم یه سرمای حسابی خوردیم.

یه داستانی هست که خیلی آموزنده است البته شاید شنیده باشین ولی گفتنش خالی از لطف نیست:
خواب ديده بود در ساحل دريا در حال قدم زدن با خدا.رو به رو در پهنه آسمان صحنه هايي از زندگاني اش به نمايش در مي آيد متوجه شد كه در هر صحنه دو جاي پا در ماسه فرو رفته است يكي جاي پاي او ديگري جاي پاي خدا. وقتي آخرين صحنه از زندگاني اش به نمايش درآمد متوجه شد كه خيلي اوقات در مسير زندگي او فقط يك جاي پا بود .همچنين متوجه شد كه آن اوقات سخت ترين اوقات در مسير زندگي او بوده است. اين واقعا او را رنجاند و از خدا در باره آن سوال كرد: خدايا تو گفتي چنانچه تصميم بگيرم كه با تو باشم هميشه همراه من خواهي بود ولي متوجه شدم كه در بدترين شرايط زندگي ام فقط يك جاي پا بوده .نمي فهمم چرا در مواقعي كه بيشترين احتياج را به توداشته ام مرا تنها گذاشتي. خدا پاسخ داد:فرزند عزيز و گرانقدر، من تو را دوست دارم و هيچ وقت تنهايت نمي گذارم.زمان هايي كه تو در آزمايش و رنج بودي،وقتي كه تو يك جاي پا مي بيني ، من تو را به دوش گرفته بودم...



در حالی که هفته گذشته به صورت اتفاقی و بدون اعلام هیچ گونه علتی اخبار کوتاهی مبنی بر برکناری سردار رضا زارعی، فرمانده نیروی انتظامی استان تهران، در تعداد معدودی از رسانه ها منتشر شد، منابع غیر رسمی اعلام کردند علت برکناری ناگهانی این فرمانده رده بالای نیروی انتظامی کشف فساد اخلاقی در مورد وی بوده است.
به گزارش خبرنامه امیرکبیر دو هفته پیش سایت خبری عصر ایران در خبر مبهمی اعلام کرد فرمانده نیروی انتظامی تهران بزرگ به زودی تغییر می کند. در متن این خبر آمده بود: «سردار رضا زارعی که از دو سال پیش فرماندهی این نیرو در سطح استان تهران را برعهده داشت، تا روز یکشنبه کنار می رود و به جای او سردار اکبر شاهی فرماندهی استان تهران را عهده دار خواهد شد. برغم وجود شایعات متعدد، هنوز از دلیل کنار رفتن سردار زارعی خبر تایید شده ای در دست نیست و سرهنگ احمدی، سخنگوی ناجا با تکذیب شایعات موجود، فقط این را گفت که سردار استعفا کرده است و روز یکشنبه مراسم تودیع و معارفه برگزار می شود.»
این خبر بدون آن که در خبرگزاری های رسمی بازتابی پیدا کند تنها در چند سایت معدود مانند فردانیوز، وابسته به حامیان قالیباف، بدون هیچ گونه توضیحی درج شد. اما منابع غیررسمی اعلام کردند علت برکناری ناگهانی زارعی و عدم پوشش رسانه ای مناسب در این خصوص بازداشت او در یک خانه فساد به همراه ۶ زن بوده است.
منبع: سایت قطار
| ادامه پست |
اگر چشم مدخل روح باشد، آنوقت میتوان گفت که لب هم راهرو ذهن اسـت. مــا افکار خود را با یک لبخند انتقال می دهیم، عشق را در کلمـات می گنجانیم و علایق خود را بابوسه ابراز می نماییم. در یک بوسه مطالب عمیقی وجود دارد که بیان آن ها فرای لغات و کلمات است.
نـویسنده کتاب "عشق و رابـطه جنسی"، دکتــر جان فری مـعتقد است: بوسیدن هنر است و نشان دهنده یک نوع بیان فردی و کاملاً شخصی از عشق و محبت می باشد.
بوسه زمانی ایجاد می شود که زوجین برای اولین بار به هم نزدیک می شوند، پس کاملاً طبیعی است که دو طرف کمی مضطرب شده و عصبی شوند.
از یک منبع با نویسنده بی نام "کتاب بوسه ها" اینطور برداشت می شود که:بوسه یک عمل کاملاً دو طرفه بوده؛ تا ندهید نمی توانید بگیرید و بالعکس.
بقیه متن در ادامه مطلب........
| ادامه پست |
1. ابتدا كف دو دستتان را روبروي هم قرار دهيد و دو انگشت مياني
دست هاي چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانيد.
2. چهار انگشت باقي مانده را از نوك آنها به هم متصل كنيد
3. به اين ترتيب تمامي پنج انگشت به قرينه شان در دست ديگر متصل هستند .
4. سعي كنيد انگشتان شصت را از هم جدا كنيد.
انگشت شصت نمايانگر والدين است.
انگشت هاي شصت مي توانند از هم جدا شوند زيرا تمام انسان ها روزي مي ميرند .
به اين صورت والدين ما روزي ما را ترك خواهند كرد.
5. لطفا مجددا انگشت هاي شصت را به هم متصل كنيد .سپس سعي كنيد انگشت هاي دوم را از هم جدا نمائيد.انگشت دوم (انگشت اشاره ) نمايانگر خواهران و برادران هستند.
آنها هم براي خودشان همسر و فرزنداني دارند .
اين هم دليلي است كه انها ما را ترك كنند.
6. اكنون انگشت هاي اشاره را روي هم بگذاريد و انگشت هاي كوچك را ازهم جدا كنيد. انگشت كوچك نماد فرزندان شما است.
دير يا زود آنها ما را ترك مي كنند تا به دنبال زندگي خودشان بروند.
7. انگشت هاي كوچك را هم به روي هم بگذاريد. سعي كنيد انگشت هاي چهارم
(همان ها كه در آن حلقه ازدواج را قرار مي دهيم) را از هم باز كنيد.
احتمالا متعجب خواهيد شد كه مي بينيد به هيچ عنوان نمي توانيد آنها را از هم باز كنيد.به اين دليل كه آنها نماد زن و شوهرهاي عاشق هستند كه براي تمام عمر با هم
مي مانند. عشق هاي واقعي هميشه و همه جا به هم متصل باقي مي مانند.
در كولهات چه داري؟
كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي.
كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست.
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد؛ جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كولهاش سنگين بود.
هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود.
درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم میهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست
.
.
دوست مهربون من تو در كوله ات چه داري؟

